آقای کاوه! شماره خونه ما رو داری؟!

داشتم می‌رفتم فلکه صادقیه که بعد از حساب کردن کرایه و پیاده شدن از خودروی عبوری احساس کردم گوشی مبارک (سونی اریکسون دو کارۀ گوشت کوب نشان) در جیب لیز منحوس‌ام نیست. فورا برگشتم ببینم پراید مشکی‌ای را که سوارش بودم پیدا می‌کنم یا نه؟ از بخت بلندم گازش را گرفته بود. فورا یک پراید مشکی دیگر ـ بدون هیچ تعمدی ـ سوار شدم تا شاید توی مسیر به سمت آزادی پراید اولی را ببینم، نفس زنان که به راننده ماجرا را گفتم گفت: بیا، با این تماس بگیر! گوشی او هم مدل پیشرفته‌‌ همان تبلیغ تلویزیونی بود که بعضی از شماره‌ها را نداشت؛ یعنی هیچ کدام از شماره‌ها را نداشت! خود راننده با روحیه بالا اما با بدبختی شماره را گرفت و گوشی را داد دستم، خوشبختانه اصلا تماس برقرار نمی‌شد.

با بی‌خیالی نسبی‌‌ همان آزادی پیاده شدم و دیدم رفتن به سمت خانه اصلا صرف ندارد، دوستان برای حجامت قرار داشتند، ما هم رفتیم محل خون ریزی. چند دقیقه‌ای منتظر ماندم و اولین کلامی که بعد از سلام و علیک منتقل شد ماجرای گوشی و این بود که یک کدامتان با گوشی من تماس بگیرد، شاید تماس برقرار شود. خوشبختانه تماس برقرار می‌شد، اما کسی جواب نمی‌داد! بی‌ اعتنا به گوشی رفتیم حجامت و عملیات خین ریزی هم با موفقیت صورت گرفت. بعد از ظهر که میثم تماس گرفت بالاخره گوشت کوب مورد نظر جواب داد و نشانی را از یابنده محترم گرفت، که‌‌ همان مطلع‌اش خیلی نزدیک و امیدوار کننده بود؛ کرج، آنهم نه خودش؛ سرآسیاب! نشانی را گرفتم و گذاشتم برای روز دیگر.

صبح راه افتادم و با مترو به سمت کرج رفتم. توی مترو تازه جیب‌هایم را پی کاغذ نشانی می‌گردم، در کمال خوشوقتی نشانی را فراموش کرده بودم. می‌دانستم شارژ گوشی تمام شده و تماس دوباره بی‌فایده است. در عوض می‌توانستم از اولین تلفن عمومی با خانه تماس بگیرم تا نشانی را برایم «تلفن گرام» کنند، اما پای یک معضل جدی در میان بود: شماره‌ها یادم نمی‌مانند، مخصوصا شماره تلفن خانه خودمان! چاره‌ای نبود، به ۱۱۸ امیدوار نبودم و شروع کردم به عملیات دردآور فشار به مغز مبارک، شاید شماره تلفن یک نفر یادم بیاید، که او هم احیانا شماره منزل ما را در گوشی‌اش داشته باشد. روی بلیط مترو اعدادی را می‌نویسم تا مگر ترکیب آشنایی پیدا شود، افاقه می‌کند، و شماره آشنایی یادم می‌افتد.

از دومین تلفن عمومی ایستگاه مترو زنگ می‌زنم، شماره درست است و صدای کاوه را می‌شنوم. با کمال اطمینان به نفس شماره تلفن خانه خودمان را می‌خواهم؛ خیلی تعجب نمی‌کند و چندان نمی‌خندد. فرصتی می‌دهم تا شماره را پیدا کند. در تماس دوم ماجرا را مختصر تعریف می‌کنم و معلوم است چه واکنشی انتظارم را می‌کشد؛ کرکر خنده! تماس با خانه و تلفن گرام به سادگی انجام می‌شود. از آنجا مستقیم با یک پراید سفید به سرآسیاب می‌روم و در سرآسیاب با یک جعبه کوچکِ شیرینی خود را به محل مورد نظر می‌رسانم. گوشت کوب مورد نظر با موفقیت در نشانی تحویل گرفته می‌شود و سیمکارت و شماره‌ها تحت الحفظ باقی می‌مانند. اینجانب نیز با چند خط دردناک تیغ در پشت (و در مغز) به منزل می‌رسم.

تتمه: نوشته شد، به پیشنهاد کاوه.

جمعه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

تفاوت هفت با نود؛ چه کسی هفت را به تعطیلی کشاند؟

هفت از بدو شکل گیری‌اش یک جور نود سینمایی بود و سازندگانش تلاش می‌کردند تا با دنباله روی از روشهای تهیه و اجرای نود، محبوبیت نود را هم به دست بیاورند. اما هفت از اول یک تفاوت عمده با نود داشت و آن هم تفاوت اساسی در «مجری ـ همه کاره» برنامه بود؛ فردوسی‌پور اساسا شخصیتی ژورنالیست، منتقد و بیرون از دنیای فوتبال است، یعنی خودش اهل توپ و شورت و نیمکت و چمن و لیگ و باشگاه نیست، کارش از ابتدا در رسانه و نقد و گزارش بوده و در برنامه‌اش هم تا توانسته ژست بی‌طرفی‌اش را حفظ کرده و اجازه نداده که علنا در معرض اتهام طرفداری قرار بگیرد. اما این ویژگی مجری در برنامه هفت رعایت نشده است.

فریدون جیرانی خودش سینماگر است، یعنی قسمتی از بازی سینماست و متعلق به جریان مدعی روشنفکری، و گاها متجلی در فیلمفارسی. او به جای اینکه بکوشد حداقل در ظاهر بی‌طرف به نظر بیاید هر جا که توانسته له یا علیه جریانات متنازع سینما موضع گیری داشته است. زبان فردوسی‌پور هم البته خالی از طعنه و کنایه‌های سیاسی نیست، اما فوتبال اساسا موضوعی غیرسیاسی است و فردوسی‌پور هم هر چقدر که تکّه‌های سیاسی بپراند فقط به همفکران خودش مسکّن داده است. برعکس سینما ذاتا امر فرهنگی است و مستقیما به سیاست ربط دارد، و مدیران صدا و سیما هم موظف‌اند نسبتا به جهت گیری خاص برنامه‌هایشان پاسخگو باشند.

اهل فوتبال می‌دانند که فردوسی‌پور هم به یک رنگ خاص تمایل دارد و وقتی هواداران تراکتورسازی به توهم اکثریتشان برخورد، کمالوند، دوست و همکار سابق فردوسی‌پور، از کوره در رفت و علنا موضوع را لو داد. فردوسی‌پور هم پذیرفت که بالاخره همه یک زمانی طرفدار تیمی بوده‌اند و او هم از این قاعده مستثنی نیست. اما فردوسی‌پور حساسیت دعوا را می‌داند و تلاش می‌کند تا طرفداری‌اش دیده نشود، و نسبتا هم در این کار موفق بوده است (اینقدر که بعضی‌ها هنوز گیج می‌زنند که بالاخره او استقلالی است یا پرسپولیسی؟) اما رفتار جیرانی به گونه‌ای است که یک جریان سینما را اصل می‌داند و دیگران را اساسا حاشیه‌ای و زائده سینما به حساب می‌آورد.

فردوسی‌پور چون نمی‌تواند مستقیما مقابله‌اش را با استقلال و سپاهان نشان بدهد غیر مستقیم تلافی‌اش را سر حواشی این تیم‌ها، مثلا درگیری با شخص قلعه نویی یا کارهای خودجوش تماشاگران سپاهان و …، در می‌آورد. (این فصل هم خدا به او رحم کرد که قلعه نویی قهرمانی را از دست داد). اما جیرانی با گفتار و رفتارش اساسا موجودیت طرف مقابل را منکر می‌شود، یعنی اصلا تیم رقیب برایش وجود ندارد و احتیاجی به تحمل دشواری بیطرفی نمی‌بیند؛ یک تیم وجود دارد که با ذات مقدس و اعیان ثابته سینما پیوند دارد و دیگرانی که ارزش‌های آن‌ها را قبول ندارند و وظیفه‌شان اینست که مثل طفل ابجد خوان بیایند در برابر این‌ها زانو بزنند و خوب و بد سینما و فرهنگ و سیاست را از آن‌ها یاد بگیرند!

داستان،‌‌ همان روایتِ قدیمی پول دولتی و ژست روشنفکری است. منطقا نمی‌شود کسی با حمایت حکومتی برنامه‌ای بسازد که از الف تا یاء‌اش نفی سیاست‌های حمایت کننده باشد، اما در ایران کرده‌اند و شده است! یکی از بهانه‌هایی که خود جیرانی برای ترک هفت مطرح کرده در دست داشتن یک سریال سطح «الف» برای صدا و سیما است. (یعنی آنقدر‌ها هم پُز مستقل‌اش واقعی نیست که مثل مدیری بتواند خارج از صدا و سیما سریال بسازد). جیرانی البته می‌تواند و حق دارد ژورنال سینمایی‌ مطابق سلیقه‌اش را برای شبکه خانگی تولید کند، حتی می‌تواند برود برای شبکه‌های ماهواره‌ای برنامه اجرا کند، اما حق ندارد پول و فرصت بیت المال را به نفع یک جریان خاص سینمایی هزینه کند.

در برنامه‌ای که به کارنامه مهرجویی اختصاص داشت حرفهایی زده شد که به منزله تشت رسوایی هفت بود. روشنفکران نقد خدا و پیغمبر را هم جایز می‌دانند اما وقتی به خودشان می‌رسند یکباره موضوع «امتناع نقد» پیش می‌آید! اگر یک منتقدی (مثل فراستی) فیلمی را شدید و فیلم دیگری را آرام‌تر نقد کند این به خود او و سلیقه شخصی‌اش مربوط است، و حداکثر اینست که از برنامه خواسته شود منتقدش را عوض کند، یا به دیگران هم فرصت نقد بدهد، اما وقتی ژست رسمی یک برنامه عدم نقد دار و دسته و دوستان خودشان می‌شود این دیگر فرق می‌کند و معنی‌اش اینست که آن برنامه به یک جریان خاص ـ آنهم با اداهایی علیه حکومت ـ تعلق دارد.

هفت در اثبات جهت گیری‌اش حتی از ابتذال هم ابایی نداشته است؛ وقتی بالاترینی‌ها مثل زامبی به IMDB حمله کردند و رتبه «جدایی» را بالا‌تر از «پدرخوانده» بردند هفت ناشیانه و مغرضانه این را به عنوان یک خبر و یک افتخار اعلام کرد! یـا وقتی کوشکی مهمان برنامه شد جیرانی علنا با تخریب (و ذکر خاطره از دیکتاتوری شوروی) شروع به صحبت کرد، که البته کوشکی محلش نگذاشت. تنها کسی که چند نیش و کنایه حسابی بار جیرانی کرده و در موضع ضعف قرارش داد طالبی بود که یادآوری کرد دوستان خودش را جای «مردم» نگذارد، که بعضی‌ها چون از فیلمی خوششان نیامده اول دروغ به فیلم می‌بندند و بعد توهمات خودشان را نقد می‌کنند.

هر چقدر اشتهای روشنفکر جماعت برای تمجید و پاچه خواری از خودشان زیاد است طاقتشان برای نقد کم است. حتی شهیدی فر هم که خیلی روشنفکر نیست وقتی نظرسنجی برنامه خودش باب میلش نشد به دست و پا زدن و توجیه کردن افتاد. پیامد برنامه هفت پیرامون مهرجویی ـ که جیرانی بعدش طلبکار هم شده بود ـ نمایندگان بیش از ۳۸ رسانه نامه‌ای به ضرغامی نوشتند و روند آشکار برنامه هفت را نقد کردند و از صدا و سیما فرصت مناظره زنده خواستند. اما به جای اینکه فرصت حضور و مناظره درباره جریان متکبر و خود خدا پندار روشنفکری به آن‌ها داده شود، آقایان زدند هفت را تعطیل کردند و فرصت مظلوم نمایی هم برایشان فراهم آوردند.

مع الوصف، جیرانی در طرف گیری‌هایش حد نگه نداشت و خودش باعث به مشکل افتادن هفت شد. اما تعطیلی هفت هم که تازه جا افتاده بود به این شکل و شیوه درست نبود و اگر صدا و سیما طاقت مناظره را ندارد بهتر بود که احترام جیرانی را نگه می‌داشت، و اجازه می‌داد که هفت به شرط بعضی تغییرات به کارش ادامه بدهد. اگر جیرانی نمی‌تواند ژست بی‌طرفی داشته باشد ممکن بود با اضافه کردن یک مجری گفتگو‌ها مثلا به گبرلو سپرده شود، یا در تنظیم اخبار و انتخاب مهمان‌ها دقت بیشتری صورت بگیرد. راه‌های زیادی برای اصلاح وجود داشت و اگر خود جیرانی آن‌ها را قبول می‌کرد ممکن بود هفت هم با این چالش یا شایعه تعطیلی و تغییر اساسی مواجه نشود.

تتمه: جیرانی در سرمقاله هفت: ۱ـ ما وارد هیچ منازعه‌ای نخواهیم شد… ۳ـ ما در عرصهٔ سینما جانبدار هیچ سلیقه‌ای نیستیم. | در هفت اتفاق می‌افتد؛ دهنمکی: الان در آمریکا وقتی بحث وال استریت می‌شود می‌گویند یک درصد در برابر نود و نه درصد. جیرانی: این البته تیتر روزنامه‌های ماست! | آقای کارگردان که با کمک فارابی و شهرداری فیلم ساخته به جای اینکه بیاید در هفت بنشیند و فیلمش نقد شود در مصاحبه حرفهایی از پست مدرنیسم می‌زند که یک دهه خاک رویش نشسته، یعنی الهی! ما روشنفکریم؟ و به روز؟ عیار واقعی این پدیده را تا حالا در هیچ کدام از نویسندگان و متفکرین وطنی‌اش هم ندیده‌ایم، چه رسد به سینماگرش.

مدرسه عالی یا دانشگاه، برای ما چه فرقی می‌کند؟

دانشگاه شهید مطهری

وقتی شورای عالی انقلاب فرهنگی خبر داد که مدرسه عالی شهید مطهری را به دانشگاه «ارتقاء» داده نقدی بر این تصمیم حساب نشده و خبر ناخوشایند نوشتیم و اعتراض کردیم که این مصوبه چه ایراداتی دارد و چرا نوعی عقبگرد از اهداف اولیه انقلاب است. با همت برخی دانش آموختگان مدرسه هم یک موج رسانه‌ای راه افتاد و تلاش شد تا مغایرت این کار با سخنان رهبری هم به اطلاع آقایان برسد. اما تنها چیزی که نصیب ما شد این بود که «مدرسه ما» را مسدود و محذوف کردند. مسئولین مدرسه برای فرونشاندن اعتراض‌ها یک قدم عقب نشستند و اعلام کردند واحد آقایان تهران (مسجد و مدرسه قدیمی سپهسالار) با‌‌ همان نام پیشین ادامه خواهد داد و باقی واحد‌ها ذیل عنوان دانشگاه اداره خواهند شد.

مدتی بعد که به مدرسه سر زدم یکی از دوستان پرسید آخرش چه شد؟ گفتم: «کار خودشان را کردند» (+) آنموقع شاید هنوز برایم مهم بود که مدرسه عالی چه سرانجامی خواهد داشت، اما الان اصلا برایم اهمیتی ندارد، خیلی راحت می‌گویم: به جهنم! برای ما چه فرقی می‌کند؟ اصلا بروند همه مراکز آموزشی تلفیقی و حتی مدارس علمیه را هم به دانشگاه ارتقاء بدهند، حتی خود حوزه‌های علمیه را، به ما چه مربوط؟ به ما چه که سرانجام وحدت حوزه و دانشگاه چه می‌شود؟ که چه تفکراتی بر شورای عالی انقلاب فرهنگی حاکم است؟ یا مراکزی مثل مدرسه عالی چگونه اداره می‌شوند؟ این‌ها همه‌اش سر جمع چند؟! به قول رفیق خودمان؛ «مردم نون ندارن بخورن، تو فکر اینی که مدرسه عالی بهتره یا دانشگاه؟»

فساد سیستمی را به اتهامات رحیمی تقلیل ندهید، «رأس امور» هم مسئول است

چندی پیش خبرگزاری مهر ـ که جهت گیری سیاسی آن مشخص است ـ مصاحبه‌ای درباره فساد اقتصادی با احمد توکلی انجام داد و آن را «صداهایی از جنس واقعی مبارزه» خواند. مصاحبه‌ای که رسانه‌های متعددی آن را با عنوان «ناگفته‌های توکلی از فساد یقه سفید‌ها» بازنشر دادند. پیش از آن نیز سخنان مشابهی تحت عنوان «نطق داغ توکلی درباره فساد سیستمی» منتشر شده بود. توکلی در مصاحبه مذکور ادعا می‌کند که درباره «فساد سیستمی و نظام‌یافته» صحبت می‌کند و در تعریف آن می‌گوید: «این نوع فساد به ‌وضعیتی اطلاق می‌شود که در آن، کسانی که باید با فساد مبارزه کنند خودشان به درجاتی گرفتار فساد می‌شوند.»

اگر این تعریف از «فساد سیستمی» را هم بپذیریم اهمیت آن به اندازه ابعاد عمیق‌تر آلودگی سیستم به فساد نیست. ریشه فساد در یک سیستم در بد‌ترین وجه آن، به ضعف قوانین و نظامات (در اقتصاد ایران به خصوص در نظام بانکداری) مربوط می‌شود که فرصت پنهانکاری و سوء استفاده را فراهم می‌کند. متهم بودن کسانی که قرار است دست به مبارزه با فسادهای رخ داده بزنند در درجه دوم اهمیت قرار دارد، پس مراتب اهمیت را نباید به دلخواه تغییر داد. پس از اصلاح قوانین و نظام هاست که نوبت به اعمال نظارت و اطمینان از سلامت کارگزاران و ناظران (آنچه توکلی آن را عامل اصلی فساد سیستمی معرفی کرده) می‌رسد.

بزرگ‌ترین گناه دولت در رخداد فساد بزرگ هم اتلاف فرصت‌‌ها برای اصلاح قوانین و بازسازی نظام‌هایی است که سرمنشأ فساد هستند. تأخیر در ارائه لایحه اصلاح نظام بانکی نمونه بارز کم کاری از دولتی است که با شعار اجرای عدالت و ریشه کنی فساد بر سر کار آمد. اما آیا بار گناه تنها بر دوش دولت است؟ و هیچ گناهی متوجه نهاد قانونگذار کشور نیست؟ آیا مجلس نمی‌توانسته با تدوین طرح‌های اصلاحی یا با فشار بر دولت (برای ارائه لوایح، نه فقط برای سوال و استیضاح) باب فساد سیستمی را محدود کند؟ این کم کاری و دور بودن از دغدغه اصلاح و تدوین قوانین، خود نمی‌تواند بخشی از فساد سیستمی تعبیر شود؟

در مرحله نظارت نیز مسئولیت‌های مشخصی وجود دارد. طبق قانون اساسی مهم‌ترین قوای ناظر در کشور مجلس است، اما توکلی وقتی از مصادیق فسادِ ناظران سخن می‌گوید حتی نامی از مجلس هم نمی‌آورد، در این موارد هیچ خبری از «رأس امور» نمی‌شود! او هنگام نمونه آوردن برای «فساد سیستمی» می‌گوید: «اگر قوه‌مجریه در بازرسی برای کاهش فساد دچار اختلال، یا قوه‌قضائیه برای تعقیب قضایی فاسدان مواجه با رشوه‌خواری در برخی دادگاه‌ها باشد…» و از احتمال آلودگی نمایندگان و تأثیر آن بر گسترش فساد یادی نمی‌کند! اما آیا یک مجلس ضعیف و سیاسی کار نمی‌تواند هیچ سهمی در تقویت فساد سیستمی داشته باشد؟

نوع نگاه توکلی به مبارزه با فساد نگاهی مصداقی، مقطعی و با عطف توجه به بعضی اشخاص (در این مصاحبه، محمدرضا رحیمی و سپس رئیس جمهور) است که کاملا رنگ و بوی سیاسی دارد. مسلم است که نگاه سیاسی و حزبی، خود عامل ریشه دار شدن فساد است. وقتی مبارزه با فساد تبدیل به «ابزار سیاسی» برای کسب برتری حزبی می‌شود مبارزه از معنای اصلی‌اش منحرف شده و به چیز دیگری تبدیل می‌شود. توکلی همواره با استناد به اصطلاحات اقتصادی، تعبیرات آکادمیک را به نفع اغراض سیاسی استخدام می‌کند و اگر مهرنیوز هم آن را صدای واقعی مبارزه می‌نامد در صحت و صداقت آن قطعیتی وجود ندارد.

توکلی برای نشان دار کردن رحیمی به عنوان «نمادِ فساد» می‌گوید: «رئیس کمیته مبارزه با فساد سران سه‌قوه، معاون اول رئیس‌جمهور است و خودش در معرض اتهام! اقل اتهام اثبات شده ایشان این است که نسبت به مدرکش دروغ گفته است.» این اتهام ممکن است صحیح باشد ـ و صاحب این قلم نیز همچنان استعفا و کناره گیری رحیمی برای حضور در دادگاه را بهترین راه حلِ پیشِ پای دولت می‌داند ـ اما متهم بودن شخص رحیمی چه ارتباطی به «فساد سیستمی» دارد؟ مگر می‌توان امیدوار بود که با برکناری رحیمی و امثال او فساد سیستمی تضعیف شود یا از بین برود؟

کار نشان دار کردن افراد به استفاده از مقدسات هم می‌کشد. توکلی برای اثبات منظور واقعی‌اش به حدیثی استناد می‌کند که: «پیامبر اکرم‌ (ص) فرمودند: همه بدی‌ها را در اتاقی گرد آورده‌اند که کلید آن کذب است.» و نتیجه می‌گیرد: «اگر کسی دروغ گفت هر کار دیگری از او بر‌می‌آید» و این صریح‌ترین نوع مصادره به مطلوب است. او در ادامه پس از اشاره به رفتار امیرالمومنین (ع) درباره «عدالت در دادرسی» دوباره به قضیه رحیمی باز می‌گردد که: «الان آقای رحیمی در پرونده‌ای که دارد به ‌جای این‌که مثل هر متهم دیگری نزد بازپرس برود، می‌رود در دفتر وزیر دادگستری می‌نشیند و بازپرس خدمت ایشان می‌رود. این بد‌ترین نوع بی‌عدالتی است.»

رحیمی قطعا نقطۀ ضعف مهم و مایه خجالت دولت است، نه فقط به خاطر اتهاماتش، یا اجرا نشدن عدالت دادرسی در مورد او، بیش از همه از آن جهت که عناصر مخالف دولت بهانه‌ای پیدا کرده‌اند تا فساد سیستمی را هم به اتهامات رحیمی تقلیل بدهند. اگر فساد سیستمی به مبارزه با یک مصداق خاص (که تلاش می‌شود تا حد امکان بزرگ و خبیث جلوه داده شود) فروکاهیده شود، در حالی که وظایف اصلی فراموش می‌شوند و تلاشی همه جانبه برای مبارزه با دولت، بدون در نظر گرفتن تبعات سیاسی و اقتصادی آن، انجام می‌گیرد قطعا نمی‌توان از مبارزه سالم با فساد اقتصادی و دغدغه‌های ثبات سخن گفت.

سوال کننده نیز درباره مسئولیت مجلس چیزی نمی‌پرسد و وقتی از نقطه شروع مبارزه می‌گوید توکلی باز به یک مصداق بر می‌گردد. او پرونده اختلاس سه‌هزار میلیارد تومانی را «آغاز یک راه بزرگ نورانی» می‌نامد (بدون اینکه یادی از نور پرونده‌های خداداد و کرباسچی و جزایری کند!). توکلی قطعا متوجه نیست که نگاه موردی با نگاه سیستمی تعارض دارد و روش حمله او به اشخاص هم غیراخلاقی و معیوب است. اگر نشان دار کردن آدم‌ها روش مناسبی برای مبارزه با فساد باشد در همین پرونده نیز موارد جالبی وجود دارد؛ محسنی اژه‌ای در دوره وزارت اطلاعات درباره صلاحیت مدیر دو تابعیتی بانک ملی مرتکب کم کاری شده، اما آیا توکلی حاضر است همانطور که درباره رحیمی و دولت سخن می‌گوید درباره اژه‌ای و قوه قضائیه هم سخن بگوید؟

او ادعا می‌کند: «من به خط‌ قرمزی قائل نیستم» اما وقتی تنها به طرف دولت توجه می‌کند عملا جناح برای او خط قرمز است. در پرونده فساد اتهاماتی هم نسبت به بعضی نمایندگان مجلس مطرح شد که توکلی هرگز درباره آن‌ها با‌ صراحتی که درباره رحیمی مصاحبه می‌کند سخن نمی‌گوید. همینطور درباره تأخیر فاز سازمان بازرسی از فسادی به آن ابعاد، یا درباره بانک صادرات. توکلی هیچ جا به زبانی که درباره دولت سخن می‌گوید درباره دیگران حرف نمی‌زند، او تا آنجا پیش می‌رود که رئیس جمهور را متهم به سوگندشکنی می‌کند. اما‌ به‌‌ همان قِسمی می‌توان اجزای دولت را نشان دار کرد که اجزای دیگر نهاد‌های مسئول را (که خارج از مدیریت دولت قرار دارند).

حقیقت اینست که عناصر بیش فعال رسانه‌ای تمام نیرویشان را برای استفاده سیاسی از فساد به کار گرفتند. «سقوط دولت» آرزویی است که آن‌ها در سر می‌پرورانند و برای رسیدن به آن به هر بهانه‌ای متوسل می‌شوند، آن‌ها دولت را عین فساد و مبارزه با دولت را مبارزه با فساد می‌دانند. این ولع گاهی نشانه‌های آشکار هم پیدا می‌کند. وقتی اخبار تحریم و ممنوعیت معاملات فلزات گرانب‌ها منتشر شد و با دخالت عواملی بازار سکه و ارز بهم ریخت توکلی مثل همیشه شتابزده به میدان آمد و با استفاده از ادبیات «خیانت» یا «عدم کفایت» خواستار انجام وظیفه مجلس و قوه قضائیه درباره دولت شد! پیداست که گوینده این سخنان به دنبال هدف خاصی است و پنهان کردن خواسته‌اش در لابه لای عملیات رسانه‌ای عاری از صداقت است.

در مذمت روش نشان دار کردن نیز همین بس که نشان دار کردن امثال توکلی هم چندان دشوار نیست. در جریان افتضاح حقوق مادام العمر که اجماعی در مخالفت با آن شکل گرفت توکلی ساز مخالف زد و در صدد توجیه قانونی که در مجلس هفتم تصویب شده بود با حذف ماده مخالفت نمود. اگر هم به روش خود او بخواهیم درباره دروغ صحبت کنیم او اولین کسی است که ستادش در جریان تبلیغات انتخاباتی (سال ۸۰) از «نمایش» برای تحریک احساسات مردم استفاده کرد، بنابراین وقتی زیر دست او دروغی به این بزرگی برای رسیدن به قدرت رخ می‌دهد پس با منطق خود او باب هر کاری برای او و اطرافیانش باز است. (نگاه گذرایی به سایت الف هم شواهد خوبی در اینباره به دست می‌دهد).

فاطمه آلیا نیز اولین بار از عتاب شدید رهبری نسبت به هوچیگری در مجلس و روش دشمنانه و کینه توزانه شخص احمد توکلی اینگونه خبر داد: «برخورد با یک مقام دو جور است، یک، اعتراض دارید، مستدل صحبت کنید و به دور از تهمت و جنجال. علاج جویانه وارد میدان شوید. دوم، یک جور کینه ورزانه و دشمنانه است. دنبال ناخن زدن هستند. آقای توکلی! وقتی عامل استیضاح وزیر خارجه برطرف شد، آقای توکلی برخورد کینه ورزانه است، برخورد شما از نوع دوم است. من شما را فرد متدین می‌دانم. من کسی نیستم، اما این شأن شما نیست، جدا معترض هستم، بساط هوچیگری را جمع کنید، مجلس جای هوچیگری نیست.»

در مجموع نیز توکلی از پایگاه مجلسی سخن می‌گوید که با کارنامه‌ای ضعیف اتهامات سنگینی را متوجه خود کرده است؛ مجلسی که با وام صدمیلیونی شروع به کار می‌کند، که به تقاضای شخصی یک نماینده برای ادامه ارتزاق از تألیفات پدرش رأی می‌دهد، که بزرگ‌ترین دزدی تاریخ انقلاب (وقف اموال دانشگاه آزاد) را تأیید می‌کند، که دغدغه‌اش حقوق مادام العمر خودشان است، که تا می‌تواند از طرح نظارت (پیشنهاد رهبری) می‌گریزد، و قس علی هذا؛ آیا چنین مجلسی بنیه‌ای برای عدالتخواهی دارد؟ و در فساد سیستمی بی‌تقصیر است؟ و آیا امثال توکلی گمان می‌کنند مردم برای مبارزه به فساد امیدی به یقه سفیدان مجلس، یا زنجیره سایت‌های طرفدار سقوط دولت بسته‌اند؟

تفسیر موسع از توهین خلاف عقل، شرع و قانون است

معنای «توهین» عقلا و عرفا مشخص است، باید صراحتا و با الفاظ مشخص، وهنِ کسی بشود تا گفته‌ای یا نوشته‌ای توهین به حساب بیاید. هم لفظ توهین باید مشخص باشد و هم خطاب آن باید مشخص باشد، هر گونه ابهام در یکی از این دو اساسا موضوع توهین را منتفی می‌کند. وقتی که می‌گوییم لفظی که مفید توهین است باید صراحتا به کار رفته باشد یعنی کاربرد آن الفاظ باید به نحوی باشد که؛ علنا ارزشی را از شخصیت طرف مقابل نفی کند، یا ضدارزشی را به او نسبت بدهد، یا به صراحت درصدد تحقیر و تخفیف شخصیت او باشد. با این وصف اگر کسی به کسی بگوید «بی‌شرف» این توهین است، یا اگر بگوید «پفیوز» یا «خفه شو» یا «بتمرگ» یا مثلا برای تحقیر لفظ «ساندیس خور» را به کار ببرد این‌ها همه توهین است، و اتفاقا عرف هم خیلی سریع توهینِ صریح را می‌فهمد.

اما اگر جایی لفظ توهین به کار نرفته باشد ابتدا به سراغ «لحن» و سپس «تحلیل» می‌روند، که خود این یعنی در اصلِ توهین ابهام است و سعی می‌کنند چیزی را که صراحتا توهین نیست «تلویحا» توهین به حساب بیاورند. برداشت از لحن و تحلیل هم مستقیما به زمینه‌های گفتاری وابسته است. مثلا اگر فرعون بگوید «انا الحق» یک معنی می‌دهد، و اگر حلاج بگوید «انا الحق» معنی دیگری می‌دهد، تفاوت هم از زمین تا آسمان است. در صورت اثبات لحن و تحلیل نامناسب هم نهایتا می‌توان گفت که فلان گفته یا نوشته «مبادی آداب» نبوده است، آداب هم ذاتا تابع عرف است و چه بسا که عرف، عرف فاسدی باشد. (فی المثل اگر با عرفی مواجه باشیم که صریح حرف زدن و اعتراض کردن را محکوم کند و برای صاحب منصبان و آقازادگان و… اعتباری بیش از مردم عادی در نظر داشته باشد البته فاسد و خلاف شرع خواهد بود).

فرا‌تر از این‌ها، اگر کسی لفظی به کار ببرد که عرف به خاطر مسامحه و نقص فهم عمومی، از آن چیز ناپسندی برداشت کند اما منظور گوینده قابل رد به معنایی باشد که ناپسند به حساب نمی‌آید باز هم نمی‌توان کاربرد آن الفاظ را توهین به شمار آورد. به عنوان مثال اگر کسی بگوید: «فلانی آب جو می‌خورد» این نمی‌تواند صد در صد متضمن توهین و تهمت به کسی باشد، چون ممکن است با توضیح مشخص شود که منظور گوینده‌‌ همان «ماء الشعیر» بوده که خوردنش حلال است و فقط معادل فارسی‌اش را به کار برده است. در کل؛ اگر وسواس در تشخیص توهین به کار نرود، و کسی یا کسانی بخواهند با گشاده دستی هر چیزی را که به مذاقشان خوش نمی‌آید توهین قلمداد کنند، این کار هم خلاف عقل است، هم خلاف شرع، و هم خلاف قانون. (مخالفت تفسیر موسع از توهین با اصول حقوقی را از آذرباد بخوانید).

یکشنبه, ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

گزارش مهار «جریان انحرافی» سیلاب با فرماندهی مستقیم شهردار تهران

طی دو هفته گذشته گزارش‌های غرورآمیز رسانه‌های غیرجناحی از عملیات معجزه آسای «کن» به فرماندهی مستقیم شهردار تهران که به مهار حیرت انگیز بی‌سابقه‌ترین طغیان بارش بهاری در تهران منجر شد و تلاش خالصانه آنها برای ثبت این افتخار ملی از زوایای مختلف من حیث المجموع باعث شد تا از مشاهده این شاهکار تاریخی و گزارش‌های مربوطه ـ که عمیقا از هرگونه اتهام «فرار به جلو» و «افتخارسازی زورکی» مبرا بود ـ احساسات غیرجناحی ما هم تحت تأثیر قرار گرفته و به شکوفایی برسد:

جهاد به وسیله چفیه

همانطور که از مشاهده تصاویر اینچنینی می‌توان حدس زد حق با پیمانکار محترم پروژۀ سریع سازی مترو بوده که احتمال بالا آمدن آب رودخانه ـ آنهم در فصل بهار که طبیعتا فصل خشک و بی‌آبی است ـ را نداده و به همین دلیل هم آب یکباره و بدون اطلاع قبلی دیواره بسیار مستحکم رودخانه را شکسته و به داخل کارگاه و ایستگاه‌های مترو سرازیر شده و در وضعیتی کاملا طبیعی باعث تبدیل تونل مترو به بزرگ‌ترین قنات قابل تقدیر جهان شده است. همانطور که همگان مطلع هستند این حادثه غافلگیرانه‌ترین و بی‌خبرانه‌ترین حادثه در همه سال اخیر و حتی ساهالهای آینده گزارش شده و حتی در مترو بارسلون هم به این شدت اتفاق نیافتاده است.

پس از حادثه شکل گرفتن رودخانه غربی شرقی مترو در تهران، پرسنل خدوم آتش نشانی با تمام قوا وارد عملیات شدند و طبق وظیفه‌شان سعی کردند به وسیله لوله و پمپاژ آب با شلنگ سیلاب وارده را از ایستگاه‌های مترو به خارج هدایت کنند، که با مشاهده اساسی بودن سیلاب و انحراف جدی در مبدأ ورودی، بی‌نتیجه بودن این اقدامات و نیاز به حضور یک مدیریت خاص برای برطرف کردن این حادثه کاملا طبیعی (و نه اساسا انسانی) احساس شد. خوشبختانه این احساس نیاز ملی برای نجات پایتخت چند ده میلیونی بسیار مدرن و فوق العاده زیبای ایران ـ که تنها در سالهای اخیر اینقدر مدرن و زیبا شده است ـ در مدت زمان اندکی محقق شد.

با اینکه در هندوستان هم چنین بارانهای سیل آسا و خطرناکی نمی‌آید اما وقتی بحران شروع شد جناب شهردار خودشان شخصا به یاد دوران جوانی افتادند و خاطرات زمان فرماندهی در دوران پر افتخار دفاع مقدس را زنده کرده و با حضور در موقعیت و استفاده از چفیه و صدور دستورات بسیار حساس سعی کردند این بحران واقعا بی‌سابقه را مدیریت کنند. همانطور که منابع موثق گزارش کرده و چندین بار هم تأکید نموده‌اند در تهران عمرا چنین بارانی نیامده و تهرانی‌ها اصلا در زندگیشان رگبار و تگرگ بهاری ندیده بودند. (که این بارش نیز می‌تواند از برکات حضور نیروهای خدوم و شایسته در پست‌های مدیریتی و تخصصی باشد).

شهردار تهران که به فرماندهی علاقه خالصانه‌ای دارند و خیلی هم موفقیت‌های زیاد و پشت سر هم و البته «سریع» به دست می‌آورند سعی کردند با حضور شخصی، نظارت بر مهار سیلاب، و جلوگیری از جریان انحرافی آب به داخل کارگاه را، مدیریت کنند. این عملیات که شامل بلوک گذاری و مستلزم گرفتن سر طناب، پریدن از بلوک‌های سیمانی، اشاره به نقاط بحرانی و اخطار و دستور مستمر و… بود به شکل معجزه آسایی با موفقیت قرین شد و در ‌‌نهایت این بحران که می‌رفت موجودیت کلان شهر تهران را تهدید کند مهار نموده شد. (جزئیات این عملیات معجزه آسا در این و این گزارش تصویری منعکس شده است).

در این تصویر خاطره انگیز هم عوامل مربوطه به میمنت این موفقیت گوسفندی را قربانی می‌کنند که می‌تواند معانی فرامتنی بسیاری داشته باشد. متأسفانه عکس با چفیه از شهردار محترم در این گزارش‌های تصویری مشاهده نشد اما جای خوشوقتی است که در گزارش‌های خبری صدا و سیما که خبر پیروزی این عملیات منتشر می‌شد به حد کافی مطلب مورد نظر مورد مشاهده ملت قهرمان ایران قرار گرفته است. این گزارش تصویری نیز از روند پنهان کردن و پاکسازی افتخارات منتشر شده که البته چون شهردار وقت نداشتند و باید به کارهای مهم تری می‌رسیدند در این تصاویر دیده نمی‌شوند.

به هر حال، مردم آگاه و هفتاد و پنج میلیونی ایران به خوبی می‌دانند که اگر واگن‌های مترو در گمرک نمی‌ماند و اگر در کار شهرداری کارشکنی‌های آشکار نمی‌شد شاید چنین اتفاقی هم نمی‌افتاد و اساسا احتیاجی به مدیریت خاص و اثبات توانمندی‌های شایسته سالارانه در شهرداری تهران نمی‌بود. بنابراین در خوشحالی پیروزی این عملیات جا دارد یک بار دیگر نمایندگان واقعی ملت، رئیس به اصطلاح جمهور را ـ که با دستور اخیر خود باعث تشکیک در گزارش خسارت ۲۱ میلیاردی شهرداری شده است ـ به خانه ملت بکشانند و اینبار صراحتا و بی‌تعارف شش بار متوالی از او سوال بپرسند که چرا دولت آن دو میلیارد دلار مصوب مجمع تشخیص را به شهرداری پرداخت نکرده است؟!

جمعه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱

چرا اصطلاح «ساکتین فتنه» برای بعضی ناخوشایند است؟

طبیعتا کسانی که کارنامه سیاسی خوبی ندارند دوست دارند برهه‌ها و اتفاقاتی که باعث آشکار شدن واقعیت‌های نامطلوبی ـ مخصوصا درباره خودشان ـ می‌شود از حافظه روزگار پاک شود. بنابراین اصطلاحاتی مثل کاسب فتنه و راکب فتنه و… را می‌سازند تا شاید به این وسیله آنهایی را که دست روی حقایقی می‌گذارند مردد و مرعوب کنند. آن‌ها در نهایت نمی‌خواهند قبول کنند فتنه طرف موفقی داشته و طرف‌های مردودی. چون خودشان به طرف مردودین نزدیک ترند دوست دارند فتنه اساسا از یاد‌ها پاک شود! با اینحال، حوادث سال ۸۸ زنده‌ترین پرونده سیاسی در تمام سالهای آینده ـ برای همه اطراف قضیه ـ خواهد بود و «عاملین» و «ساکتین» فتنه هم یا باید توبه کنند یا اگر پررویی به خرج می‌دهند و دست پیش می‌گیرند باید تحملش را داشه باشند که افتضاحاتشان یک خط در میان به‌شان یادآوری شود.

دست و پا زدن با اصطلاحاتی مثل «کاسبین فتنه» کار کسانی است که می‌خواهند مهم‌ترین پرونده سیاسی سه دهه گذشته ـ که به خونریزی و مرگ و مهاجرت و حبس و شلاق منجر شده ـ به بایگانی سپرده شود و همه چیز از صفر شروع شود، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده، نه خیانتی صورت گرفته، نه آبرویی از کشور رفته، و نه کسی تقصیری داشته! تقصیری هم اگر بوده لابُد بر عهده محرکین و باعثین فتنه یا همکاران و همراهانش نبوده، بلکه بر ذمه کسانی بوده که در برخورد با فتنه گران اشتباهاتی کرده‌اند! مثلا مقصر احمدی‌نژاد است که در مناظره از کسانی اسم آورد، یا اینکه گفت آتش زنندگان و تخریب کنندگان خس و خاشاک‌اند. اصطلاح «کاسبین فتنه» زاییده زبان کسانی است که تقصیر احمدی‌نژاد را بیش از موسوی و کروبی می‌دانند و پرونده مجتمع سبحان را مهم‌تر از اقدام علیه قانون اساسی!

اما به نظر بسیاری فرصت پیروز بیرون آمدن از حوادث ۸۸ نهایتا تا ۲۶ خرداد بوده (که خبر حمله به پایگاه بسیج و «کشته شدن هفت نفر از هموطنانمان»! از صدا و سیما پخش شد). هر کس در فاصله ۲۳‌ام تا ۲۶ نتوانست تشخیص بدهد و موضع گیری صحیح و قابل دفاعی داشته باشد از دور خارج شده و «مردود فتنه» یا «ساکت فتنه» است (و صدا و سیما هم یکی از بازنده هاست). سیاست برهه‌های حساسی دارد که اگر کسی در‌‌ همان موقعیت تلاش نکند و از آن سربلند بیرون نیاید دیگر هر چقدر هم دست و پا بزند امکان جبران ندارد. چنین شخصی بهتر است به سیاست برنگردد و اگر هم بر می‌گردد باید با توبه برگردد، یعنی سرش را پایین بیاندازد و ادعا‌هایش را کاهش بدهد و عقب بنشیند، نه اینکه به استهلاک زمان یا فرار به جلو امید ببندد، یا به اصطلاح سازی و حمله به دیگران متمسک شود.

چهارشنبه, ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

اتهام در مهر ماه، تبرئه در اردیبهشت

سه ساعت از انتشار مطلب دوم نگذشته بود که تلفنی به دادگاه انقلاب احضار شدم. وقتی مراجعه کردم وقت رسیدگی برای هفته بعد دادند و سه روز بعد که مجددا مراجعه کردم تا متن کیفرخواست را ببینم ـ که در بازپرسی هم ندیده بودم ـ اجازه مشاهده را تا قبل از جلسه دادگاه منتفی دانستند، و جالب اینکه روز دادگاه هم موفق نشدم متن کیفرخواست را ببینم. به هر صورت دفاعیات قبلی را طبق موارد تفهیم شده به اضافه نکات جدیدی آماده کردم و یکشنبه راهی دادگاه شدم. هابیل اصرار داشت همراهم بیاید که فکر نمی‌کردم راهش بدهند اما شکر خدا همه چیز خوب بود و او هم موفق شد در جلسه دادگاه حضور داشته باشد.

دادگاه چندان طول نکشید و قاضی با توجه به لوایح دفاعیه و سوابقی که قبلا ارائه کرده بودم و در پرونده‌ام موجود بود آخرین دفاع را هم گرفت و وقتی می‌خواستم خواهشی دربارۀ صدور حکم مطرح کنم ناگهان گفت که رأی به تبرئه خواهد داد،… واقعا منقلب شدم و اصلا حالم قابل وصف نبود. نزدیک به هفت ماه بار روانی این مسئله روی ذهن و زندگی‌ام فشار آوره بود و حالا یکباره خالی می‌شدم. بعد از ابلاغ شفاهی رأی، جمعی از بازرسان حقوق شهروندی قوه قضائیه هم وارد دادگاه شدند و ما خارج شدیم، بعد از حدود نیم ساعت انتظار، رأی به صورت کتبی هم ابلاغ شد و با امضا و اعلام عدم اعتراض از دادگاه بیرون آمدیم.

بی‌اغراق هر کسی نمی‌تواند درک کند که خلاصی از چنین دردسری، آنهم در یک وضعیت قمر در عقرب شخصی، تا چه میزان می‌تواند خوشحال کننده باشد. شکر خدا این پرونده به خیر گذشت و اتهاماتی که خودم بیش از هر چیز آن‌ها را حاصل فضای آلوده سیاسی و سوء استفاده بعضی فرصت طلبان می‌دانستم ناروا تشخیص داده شد. حالا هم فکر نمی‌کنم همه چیز تمام شده و ذهنم متوجه دوستانی است که پرونده‌شان همچنان در جریان است، کسانی مثل آقای «ب»، رفیق خودمان، که به سه ماه حبس و جریمه مالی محکوم شده یا محمدصالح مفتاح که هنوز به دادگاه احضار نشده است.

این وسط نمی‌دانم چرا بعضی‌ها واکنش‌های احساسی نشان می‌دهند و ناراحتی شخصیشان از بنده را بهانه کنایه و زخم زبان یا نتایح کلی قرار می‌دهند؟ وقتی دردسر شروع شد بعضی‌ها با خوشحالی طعنه می‌زدند که فلانی هم طعم عدالت را چشید یا او حق‌اش است و مزدش را گرفت و از این جور حرف‌ها. حالا هم که خبر تبرئه منتشر می‌شود انگار که گناهی از بنده سر زده! اینجا و آنجا تخیلات می‌بافند یا تکه می‌پرانند؛ شاید آدم‌های قابل تحمل هم فقط آنهایی هستند که تاوان می‌دهند، یا می‌میرند!! زنده‌هایی که از دردسر و تبعاتی که مستحق‌اش نیستند‌‌ رها می‌شوند خود به خود محکوم‌اند.

یادمان هم نمی‌رود که سهم بزرگی از آلودگی فضای مجازی و این دردسر‌ها متعلق به سایت‌هایی است که خیل مزدبگیران را به شغل گزک گیری و حساسیت زایی گمارده‌اند، و این وسط حتی کسانی که معارضه‌ای هم با اصول انقلاب اسلامی ندارند قربانی می‌شوند. در مورد خود بنده موضوع آنقدر واضح بود که وحیدآنلاین هم ـ که تضاد نظرات و فاصله‌اش با ما مشخص است ـ روی مطلب آن سایت کذایی نُت زده بود: «انگار دارن تلاش میکنند برای «دانشطلب» دردسر درست کنند» و عجب دردسری هم درست کردند! منتها خدا نخواسته است که به مرادشان برسند، و امیدوارم هیچکدامشان هم به هیچ یک از اهدافشان نرسند.

دوشنبه, ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

دیپلماسی عمومی از کانال الف، و دفاعیات محکوم شده

با حساسیت‌های موجود پهن کردن قالی مجانی برای «دیپلماسی عمومی» آمریکایی‌ها کاری است که از هر شخص و قدرتی بر نمی‌آید. گمان می‌کنم خود آمریکایی‌ها هم تنها یک بار در دانشگاه کلمبیا ـ آنهم با مقدمه فحاشی و زمینه سازی برای هو کردن رئیس جمهور ـ چنین ریسکی انجام داده‌اند (و نتیجه‌‌ همان شد که هنوز بر سرش اختلاف است!). شاید اهالی کاخ سفید هم ترجیح می‌دهند مقامات ایرانی بدون واسطه با مردمشان گفتگو نکنند، و گزینه بهتر‌‌ همان است که رسانه‌های اصلی و مجری‌های حرفه‌ای مقام مخالف را در موقعیت بازجویی (مصاحبه) قرار بدهند.

حتی اگر آمریکایی‌ها هم آمادگی چنین ریسکی را داشته باشند باز می‌توان این سوال را پرسید که؛ اگر یکی از سایت‌های طرفدار یا وابسته به دولت به یک مقامِ رسانه ایِ آمریکایی تریبون مستقیم می‌داد و دلال رابطه آن‌ها با مخاطبانش می‌شد، سایت‌هایی مثل «الف» چه واکنشی از خودشان نشان می‌دادند؟ جوابی که به بیشتر اذهان خطور می‌کند روشن است؛ تقریبا امکان ندارد از چنین فرصتی برای محکوم کردن و قراردادن دولت در موضع ضعف و طلب پاسخ، یا حتی مطرح کردن استعفا و محاکمه به بهانه نفوذ جریان انحرافی و توطئه اجنه و… صرف نظر کنند.

حال اگر سایت شما چنین می‌کرد و بدون فیلترینگ و احضار و بازداشت کارمندانتان، تنها متحمل حذف مطلب می‌شد چطور با انتقادات مواجه می‌شدید؟ اگر به حد کافی زرنگ می‌بودید لابد سعی می‌کردید فرار به جلو کنید. یعنی اولا؛ با محکوم کردن توصیه به حذف و اصرار به غلط بودن آن اشتباه خودتان را بپوشانید، و ثانیا با مصرف بیش از اندازه تعهد به قانون و پافشاری بر اینکه با اختیار خودتان مطلب را حذف کرده‌اید اعتبار اضافه‌ای هم دشت کنید. مثلا؛ ما تشخیص دادیم آن‌ها از موضع قانونی توصیه می‌کنند، بنابراین مطلبی را که به آن «افتخار» می‌کنیم با «افتخار» حذف کردیم.

اما اگر بخواهید زیادی کارتان را موجه جلوه بدهید ممکن است از آنطرف بام بیافتید و روی شعور مخاطبان خودتان هم پا بگذارید. مثلا: «از بین سؤالات کاربران ۳۰ سؤال حساب شده انتخاب کردیم و سؤالات هم طوری طراحی شده بود که او هر طور که جواب می‌داد، در هچل بود»!! یا با ادعاهایی که مستند و ملاکش معلوم نیست قاطعانه به خودتان ببالید: «من به این کار سایت الف افتخار می‌کنم چرا که توانستیم دشمن را از زبان خودش محکوم کنیم» که ممکن است اثر معکوس هم داشته باشد. هر چه نباشد، تفاوت گفتگو (یا کسب پاسخ) با چیزهای دیگر بسیار است.

 «من به مسئولین الف گفتم هر موقع که به شما در این مورد چیزی گفتند، با من تماس بگیرید؛ بعد از تماس، من بررسی کردم و دیدم این کمیته از موضع قانون حرف زده و به همین دلیل گفتم که مطلب را بردارید»، «من به دبیر شورای عالی امنیت ملی هم نامه نوشتم و گفتم که تصمیم این کمیته اشتباه بود و این مطلب باید منتشر شود»، «به نظر من تصمیم کمیته ذیربط تصمیم غلطی بود و از موضع قانونی حق با آن‌ها بود و من با وجودی که تصمیم کمیته مذکور را اشتباه می‌دانستم و می‌دانم ولی تسلیم قانون شدم». این‌ها جملاتی است که می‌توانید در دفاع از خودتان به کار ببرید.

اما؛ اگر رقیب شما به حکم سنگینی (فرا‌تر از حذف مطلب) محکوم شود و با ناراحتی بپذیردش، اما همفکرانش به رأی دادگاه انتقاد کنند چه واکنشی نشان می‌دهید؟ بد‌ترین حالتی که می‌توانید عقیده به نادرستی حکمی را لجن مال کنید چیست؟ مثلا؛ می‌توانید به قلم فردی به نام کوشکی نوشته تندی را منتشر و با شگردی قدیمی اول مخالف را در مقابل امام و رهبری قرار بدهید، و سپس انتقاد به نحوه اجرای قانون را «ایستادن جلوی قانون»، «تضعیف قوه قضائیه»، «جر زنی در برابر قانون» و حتی «سنگر گرفتن پشت خون پدر» و … توصیف کنید. (آنقدر که صدای کاربران خودتان را هم دربیاورد).

پنجشنبه, ۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)

علی حاتمی را به خاطر فیلم‌هایی مثل «مادر» با تعبیراتی اغراق آمیز «شاعر سینمای ایران»، «سعدی سینمای ایران» و… می‌خوانند اما مسعود فراستی منتقدی است که نظر خوشی نسبت به او ندارد و معتقد است: «بعد از انقلاب مهم‌ترین فیلم حاتمی «مادر» است که فیلم بدی است و نقد مفصلی درباره آن نوشتم.» فراستی در جواب کسانی که حرکات و نقدهای تند و بی‌پروای امروز او را شبیه شومن‌های تلویزیونی می‌دانند یادی از تندی گذشته‌اش می‌کند و می‌گوید: «پیشنهاد می‌کنم که بروند و نقدهای من در دهه شصت و هفتاد را بخوانند. رد پای مدل نقدهای امروز من در آن سال‌ها به خوبی دیده می‌شود. حتی در خیلی از مواقع من بسیار تند‌تر از امروز بوده‌ام. نقد‌هایم در مورد مخملباف، کیارستمی، کیمیایی، هامون و حتی فیلم مادر علی حاتمی در آن سال‌ها را بخوانید، آن نقد‌ها خیلی تندند. لحن من هم جزیی از شخصیت من است.» و جای دیگری از تأثیر نقدش می‌گوید: «نقد «مادر» من که چاپ شد، آقای سیدرضا حسینی، مترجم بزرگ و خدابیامرز به من گفت: از صبح تا حالا دوبار این را خوانده‌ام. معتقدم که هیچ نقدی در تاریخ ایران به این درستی و صراحت نیست. گفت من فکر می‌کردم «مادر» خوب است، ولی با نقد تو متقاعد شدم که فیلم بدی است.» به هر حال، جا دارد که نقد فراستی بر مهم‌ترین فیلم بعد از انقلاب علی حاتمی، که ارجاع‌ها و کنایه‌هایی هم به ادعاهای خود علی حاتمی درباره فیلمش دارد، دوباره خوانی شود. این نقد را از شماره ۱۹ و ۲۰ نشریه سوره در سال ۶۹ اینجا آورده‌ام:

یادداشتی بر «مادر»

هنر نمایش یا کاردستی؟

«مادر» یعنی: یک پوستر جذاب و خوش فرم سینمایی، یکسری عکسهای نظرگیر و غیرمتعارف از فیلم در مطبوعات و پشت ویترین سینما‌ها، یک تیزر موثر تلویزیونی، تعدادی بازیگر معروف و پرطرفدار قدیم و جدید، یک فیلمساز قدیمی و پرآوازه ـ چه برای تماشاگران فیلمفارسی و چه روشنفکران ـ با بیش از بیست سال سابقه فیلمسازی و یک دوجین فیلم در کارنامه و صاحب یک سریال بنام و پرطمطراق تلویزیونی بعد از انقلاب ـ هزار دستان ـ و چندین مصاحبه مفصل و مختصر در باب فیلم، چه قبل از اکران و چه بعد از آن، به اضافه دیالوگهای آهنگین و نمکین ـ اما بی‌ربط، نچسب و غیرسینمایی ـ به همراه موسیقی دلنشین ایرانی، گل و گیاه و شمعدانی و اقاقیا و آبپاش، حوض و ماهی قرمز، هندوانه و خربزه، کاهو و سکنجبین و سرکه و آبلیمو، باقلا و گلپر، چلوکباب و گوجه، بستنی نونی و تخت چوبی در حیاط قدیمی با دیوارهای لاجوردی رنگ در یک خانه سنتی، بعلاوه عرفان بازی مُد روز و گریم خوب و خُلبازی بزرگسال کودک نمای «محله برو بیا»، که این همه ظواهر می‌دهد: یک فیلم بسیار بد و بیجان به نام «مادر».

که سینمایش یک چیز دارد: یکسری نمای کارت پستالی طبیعت بیجان به اضافه شیفتگی بیمارگونه به اشیاء و انسانهای عتیقه، آن هم عتیقه زنگ زده. و یک چیز ندارد ـ که اصل قضیه است: جان دادن به این انسانها و اشیاء. در نتیجه مادرش، بدجوری بیجان و بی‌رمق است و سخت ملال آور. و حداکثر تک فریمهای مونتاژ نشده چشم فریب است و بس. یا دقیق‌تر، عکاسی است نه سینما. که یک بار دیدن تا به آخرش هم تحمل بسیاری می‌خواهد.

 «مادر»، نان اسم و رسم گذشته خالقش را می‌خورد. گذشته‌ای که در گذشته. اگر «حاتمی» در گذشته آثاری ساخت که در لحظاتی حس و حالی داشت ـ بخصوص «سوته دلان» ـ به این علت بود که ادای خودش و دیگران را در نمی‌آورد و با زمانه‌اش هم چندان بیگانه نبود. و با آثارش، حتی با «حسن کچل» و «حاجی واشنگتن»، هسته مشترکی داشت و حداقل با برخی لحظات آنان همدلی می‌کرد. به همین دلیل هم، این فیلم‌ها ـ با وجود ضعفهای بسیارشان ـ یا لااقل لحظاتی از آن‌ها به دل می‌نشست. اما امروز حس و حالی برای فیلمساز ما نمانده و به جای این حال از دست رفته، تنها یک چیز نشسته: ادا درآوردن یا دقیق‌تر ادای خود را در آوردن و ادای امروزی‌ها را درآوردن و کت بسته خود را به مد روز تسلیم کردن.

حاتمی، امروز نمی‌تواند با مادرش همدلی و دلسوزی کند و مادر برخلاف آثار گذشته او که بعضا جانی داشتند و حالی، سخت بیجان است و بی‌درد؛ مصنوعی است و دروغین و حتی مضحک.

وقتی فیلمسازی با زمانه‌اش نباشد، آن را نشناسد، متعلق به آن دوران نباشد، با آدم‌ها و مسائلشان بیگانه باشد، ناچار است به گذشته خود نقب بزند، به اشیاء درگذشته دلخوش کند و با آدمهای عتیقه‌ای سرگرم شود. حاتمی، امروز دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد یا حرفش از جنس زمانه نیست. با تفکرات و حال و هوای گذشته می‌خواهد اگر بشود با امروز و امروزی‌ها ارتباط برقرار کند. اشکال بزرگ هم در این است که می‌ترسد دنیایش را‌‌ همان طور که قبلا ارائه می‌داده، نشان دهد و به این دوران ـ که با آن همخوان نیست ـ کاری نداشته و ادای برخی از امروزی‌ها را درنیاورد. با زبان عاریه‌ای دیگران حرف نزند و لباس امروزی‌ها را به تن نکند، راست باشد و به جای پیروی از اصول دیگران، از اصول خود پیروی کند. وگرنه آزادی‌اش را ـ حتی در نفس خود ـ در جلوی پای طرفدران مُد روز به دست خود قربانی می‌کند.

ادامه مطلب …

دوشنبه, ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱